خرید بک لینک
دوشنبه هفته قبل:صبح ساعت 9 جلوی درب اتاق دکتر بودم. در زدم اما صدایی نشنیدم. دستمو روی دستگیره فشار دادم دیدم قفله. نشستم توی راه رو و گفتم همین الانا دیگه میاد... اینم عاقبت دانشجویی که بدون هماهنگی مجبوره مچ استاد رو بگیرهیه ربعی نشستم و توی ذهنم داشتم موضوعاتی که قراره در موردشون صحبت کنم رو مرور میکردم و این وسطا با خودم میگفتم خداکنه دیگه تغییری توی طرح آزمایشات نده...یهو حس کردم صداش توی گوشم پیچید.. فکر کردم شاید پایین راه پله هاست و داره میاد بالا... بعد دیدم نه کسی نبود.. گفتم شایدم توی اتاق بود داره تلفنی بلند صحبت میکنه دوباره رفتم جلو درب رو چک کردم اما نبود...مجدد نشستم روی صندلی راهرو و دیدم صداش خیلی نزدیکه... بلند شدم و پشت درب آزمایشگاه گوش وایستادم دیدم بله اینجاست.. !!!! آخه این تایم کلاس نداشت اینجا چرا؟ شاید ساعت کلاسا رو جابجا کردن یا بچه ها ارائه دارن ...خلاصه همونجا کمین زدم... یک ساعت گذشت.. دکتر اومد از آزمایشگاه بیرون و من یهویی جلوش ظاهر شدمم.. خودم دیگه خندم میگیره ازین موش و گربه بازیا ولی مجبورم چون نمیشه باهاش هماهنگ کرد تجربه ثابت کرده جاخالی میده و نمیاد...خلاصه طبق معمول شوکه شد... گفت عه رسیدن بخیر... گفتم ممنون وقت دارید یا نه؟ گفت بیا تو اتاقم بشین من یه آب جوش بردارمو بیام... در رو باز کرد اما من به رسم ادب داخل نرفتم.. مثل سربازهای خبردار موندم جلو در تا خودش اومد... خلاصه نشستیم و گوشیشیو چک کرد و شروع کرد روی میکفروفون به تماس با اپراتور در بورس و از حذف واحدهای سهامش میپرسید که چرا پولش به حساب ننشسته...و منی که مشغول باز کردن لپ تاپ و آماده کردن برگه سوالاتم بودم توی دلم میگفتم خدایا من به چیا فکر میکنم این کجای کاره... دلم ب کی خ

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 21:53

از سه هفته ای که رفتم خوابگاه تا الان که دو هفته هست خونه ام کلا مریض بودمیعنی قشنگ میتونم این ترم مرخصی سرماخوردگی و آنژین و اینا بگیرممستنداتشم ویزیت های دکتری که رفتم و قیافه زارم بخاطر دوماهی ه دارم انواع آنتی بیوتیک ها رو میخورمکارای مقاله به سختی پیش میرهیا خوابم بخاطر داروها یا بیحالم بازم بخاطر داروهااین ترم عجیب درگیرم با سلامتیم ... سومین باریه که توی دوماه بدنم درگیر عفونت میشه...اینم شانسم + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:09

ماه قبل که خوابگاه بودم و خیلی درگیر کارای نرم افزار جدید و مقاله ریجکت شده و اصلاحیه و طرح های جدید استاد واسه ایده گیری و نوشتن های پنج و شش باره به همراه کلافگی و سرماخوردگی و از صبح که بیدار میشدم تا شب درون دنیای خودم بودم و جسمم فقط بین بچه های اتاق پرسه میزد( فکر میکردم هیچکسی درکم نمیکنه و من خیلی توی کارام به بن بست خوردم و هیچکس نمیدونه کجای کارم و چرا گیر کردم و کلی گلایه دیگه توی ذهنمشیرین (پست داک روانشناسی) بعدا بهم گفت هفته ای که سرماخوردی خیلی معصوم تر از روزی بودی که دیدمت و شبا که توی خواب ناله میکردی ولی صبح ها با لبخند کلافه گونه ای بما سلام میکردی به بچه ها گفتم این دختره خیلی قوی تر ازین حرفاست و خیلی درونگراتر از کیس هایی هستی که توی جلسات مشاوره دیدمو چنور (پست داک برنامه ریزی) میگفت تا چیزی ازت نمیپرسیدیم هیچی نمیگفتی و وقتی تعریف میکردی ماجرای کارات و استاد و دانشکده چطور میگذره اونقدر با بیان خوبی تعریف میکردی که ما خودمونو دقیقا توی اون داستات حس میکردیم انگاری با حرفات تصویر میکشی.......و مژگان (پست داک رشته خودم) مدام از سخت کوشی من که کنج هال با لپ تاپم شبانه روزی نشسته بودم و مات بودم میگفت و از روند کارم سوال میکرد....یعنی من فکر میکردم تنهام با اینکه هیچی نمیگفتم اما خیلیا حواسشون بمن بود)"من توی این دو ماه کار شش و هفت نفر رو از راه دور و نزدیک راه انداخته بودم سوالو جوابایی که میتونست بارمالی داشته باشه برای کسی رو رایگان جواب داده بودم مشکلاتی که میتوست گریبان گیر بعضیا بشه رو بی دریغ و سریع حل کرده بودم ولی حس میکردم کسی نیست یه گوشه کارمو بگیره و مشورت کنم. مشورتی که منو به نتیجه برسونه" هر شب که سرمو گذاشتم روی بالشت گفتم خدایای میشه

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:09

چهارشنبه صبح در حالیکه نشسته بودم پای لپ تاپ و مشغول جمع و جور کردن جداول آنالیز جدید بودم نوتیف پیام دکتر از اسکایپ رو دیدم و تعجب کردم.. پیامو باز کردم نوشته بود : سلام. رفتید یا اینجا هستید؟ تاریخ دقیق پیک گراف رو بفرستید.هم خوشحال شدم که در حال اصلاح ریجکتی که خودش مسببش شد و هم هل شدم که ای وای من سررسید اطلاعات تز رو توی خوابگاه گذاشتم حالا تاریخ پیک رو از کجا بیارم... رفتم توی فولدر تصاویر میدانی و تاریخو طبق مستندات کارم پیدا و با عکس براش فرستادم گفتم دکتر خونه ام و بزودی واسه مشورت دوتا مقاله ای که دستمه میام...... تشکر کرد و تمامدو روز طول کشید تا استادی که قرار بود توی کدنویسی کمکم کنه پیامامو سین کنه... اینم همون غروب چهارشنبه انجام شد و فعلا ساکته!این هفته رو برای خودم لیمیت کرد به اتمام جمعبندی های مقاله 1 و هفته بعد که خیلی شلوغم و کلی کار شخصی دارم رو اند لاین حضورم توی خونه گذاشتم و تکمیل مقاله 2 که اصن اقبال درستی هم از روز ازل نداشت... خیلی آسونتره ولی دکتر بهم اجازه انجامش رو نداد نمیدونم چرا این موضوع رو ریز میبینه در حالیکه به نظرم خیلی اوکی تر از موضوع سردرگم خودشه...هیچکس نمیدونه دکتر چه آشی از تز من درآورده و هم زده واسه مقاله شدن و پیاز داغشو انقدر زیاد کرده که ریجکت شدهآخه این چه کاااری بود مرد مومن...؟؟؟؟ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:09

صفحه بندی